زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
بیابان در بیابان در بیابان گریه میکردم تمام راه را از تو چه پنهان گریه میکردم تـمام راه را با حـرمـله طی کـردهام بابا کمان در دست او بود و کماکان گریه میکردم خبر دارم که میدانی مرتب زجر میدیدم پیاپی زخم میخوردم، فراوان گریه میکردم صدای گریههایم زجر را آزار میداد و هراسان بیصدا با چنگ و دندان گریه میکردم تو روی نیزهها غرق تلاوت بودی اما من بدون وقفه با صوتت به قرآن گریه میکردم سرت خورشید بود و در میان آسمان بودی ولی من ابر بودم مثل باران گریه میکردم نمیخندند لبهایی که با آن ذکر میگفتم نمیبینند چشمانی که با آن گریه میکردم در آن ساعات پایانی شبیه مادرم زهـرا چه مشکل راه میرفتم، چه آسان گریه میکردم |